رحمت خدا
رحمت خدا
میرفندرسکی
عالم عامل، میرداماد روزی روی منبر بی هوش شد. یک هفته او را مداوا کردند. فاید ه ای نداشت. پس شیخ بهایی به منزلش می آید و نبض او را می گیرد و می بیند، شخص بزرگی در او تصرف کرده است. پس از تفحص معلوم می گردد که سیدی، درس او را اتفاقی گوش می کند و چون از مدرسه خارج می شود میرداماد به این حالت می افتد.
شیخ بهایی متوجه می شود که این تصرف، کار عارف کامل، میرفندرسکی است. پس به محضر او می آید و علت را جویا می شود.
ایشان فرمودند: « مدتی حرف های او را گوش دادم، دیدم از عذاب خدا سخن می گوید و این سبب ناامیدی مردم می شود. خواستم رحمت خدا را به او بچشانم».
شیخ تقاضای لطف می کند. میرفندرسکی می فرماید:« بروید خانه اش، او به هوش آمده و نسشته .»
نشان از بی نشان ها،2،ص 27
کانال تذکرة الاولیاء
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۸ ساعت 12:57 توسط کمیل
|