داستان جالب از اکبر عبدی و حسین پناهی
اکبرعبدی میگوید:
یک روز سر سریال بودیم. هوا هم خیلی سرد بود. از ماشین پیاده شد بدون کاپشن. گفتم: حسین این جوری اومدی از خونه بیرون؟ نگفتی سرما میخوری؟! کاپشن خوشگلت کو؟
گفت: کاپشن قشنگی بود،نه؟ گفتم: آره! گفت: من هم خیلی دوستش داشتم ولی سر راه یکی را دیدم که هم دوستش داشت و هم احتیاجش داشت. ولی من فقط دوستش داشتم…
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۲ ساعت 11:47 توسط کمیل
|