بیچاره…معتاد….رطوبت غلیظی از گوشه لبش می غلتد.

پیراهنش مندرس و نشانگر این است که مدت های مدیدی برای خواب شبانه، تنش را به کارتن یا زمینی خشک و خالی می رسانده یا بهتر بگویم کارتن خواب بوده است!.

سیگار نیم سوخته ای میان انگشتان سیاهش خودنمایی می کند.

موهایش ژولیده و به هم ریخته و هر چند لحظه ای آب بینی اش را به بالا می کشد.

چند قدم آنطرف تر، چندگربه سیاه و خاکستری بر سر تکه استخوانی که از میان سطل زباله یافته اند به هم پیچیده اند!.

انگشتانش را میان محاسنش که انگار ماه هاست نمِ آب و صابون به خود ندیده فرو می برد. چشم هایش گاهی باز و گاهی بسته می شوند.

سوز سردی می آید.

به خودش تکانی می دهد.

سرش را بین دست هایش پنهان می کند.

سیگار نیمه سوخته از دستش رها می شود و کنار دمپایی لنگه به لنگه اش می افتد.

گاهی با شنیدن صدای گربه ها سرش را به سمتشان می چرخاند.

کوچه تاریک است و فقط نور خانه های اطراف، روشنایی کمی به آن داده .

آب دهانش را چندبار فرو می برد.

به سختی نفس می کشد و چشم هایش به آرامی روی هم می آیند و ….

…. در همین حین، صدایی به گوشش می رسد ….

جناب سروان یه نفر دیگه هم اونجاس!. این یکی اوضاش خیلی خرابه …!.

.

.

.

معتاد بدبخت!…. بیچاره خانواده اش!….

ایرج اصغرپور