روزي حضرت به حجره كفاشي سيد عبدالكريم تشريف آوردند در حالي كه او مشغول كفاشي بود پس از دقايقي حضرت فرمودند : سيد عبدالكريم كفش من نياز به تعمير دارد برايم پينه مي زني ؟
سيد عرض كرد: آقا جان به صاحب اين كفش كه مشغول تعمير آن هستم قول داده ام كفش را برايش حاضر كنم البته اگر شما امر بفرمائيد چون امر شما از هر امري واجب تر است آن را كنار مي گذارم و كفش شما را تعمير مي كنم .
حضرت چيزي نفرمودند و سيد مشغول كارش شد.
پس از دقايقي مجددا حضرت فرمودند:
سيد عبدالكريم ! كفش من نياز به تعمير دارد برايم پينه مي زني ؟
سيد كفشي را كه در دست داشت كنار گذاشت بلند شد و دستانش را دور كمر حضرت حلقه زدو به مزاح گفت : اگر يك بارديگر بفرمائيد كفش مرا پينه مي زني ؟ داد و فرياد مي كنم كه ايمردم آن امام زماني كه دنبالش مي گرديد پيش من است بياييد زيارتش كنيد!
حضرت لبخند زدند و فرمودند :
خواستيم امتحانت كنيم تا معلوم شود نسبت به قولي كه داده اي چقدر مقيد هستي.